X
تبلیغات
دهکده رویایی

دهکده رویایی
 
قالب وبلاگ

الهی!

الهی نور تو چراغ معرفت بیفروخت

دل من افزونی است.

گواهی تو ترجمانی من بکردند ندای من افزونی است.

قرب تو چـــراغ وجد بیفروخت.

همت من افزونی است.

بود تو کار من راست کـــرد بود من افزونی است.

 

الهی!

از بود خود چه دیدم مگر بلا و عنا؟واز بود تــــو همـــه عطاست و وفا!

به بر پیدا!و بکرم هویدا.

نا کرده گیر کرد رهی.

و آن کـــن که از تو سزا

 

الهی!

شنــاخت تو ما را امان!

و لطف تو مـــا را عیـــان ـ

الهی!

فضـــل تـــو ما را لوا,کنف تــــو ما را ماوی !

 

الهی!

ضیعفان را پناهی

قاصدان را بـــر سراهی

مومنـــــان را گواهی چه بود که افزایی و نکاهی؟

 

الهــــی!

چه عزیز است او که تو او را خواهی!

ور بگریزد او را در راه آریی.

طوبی آنکس را کـــه تو او رایی!

آیا که:تا از ما خــــود کرایی؟

[ پنجشنبه دوم شهریور 1391 ] [ 16:36 ] [ علی ]
خدای من!

کوله بارم اگرچه از توشه راه، تهی است، انباشته از توکل که هست!


اگرچه از پنجه های وحوش گناهانم بر چهره ام خون ترس نشسته است.


اگرچه دستم از آنچه کرده است می لرزد و اگرچه موریانه های بیم ،


استواری پاهایم را سست کرده است،


دلم امیدوار رحمت توست و خاطرم جمع لطف تو


اگرچه خزه گناهانم مرداب دلم را هر لحظه به عفونت عذاب نزدیک می کند،


آفتاب اطمینان به تو هنوز در آسمان وجودم می درخشد.


اگر خواب سرد زمستانی گناه، دلم را به انجماد کشیده است،


نسیم بهاری اعتماد به لطف تو در آوندهای دلم هیجان تازه آفریده است.


اگر دانه وجودم در زیر خاکهای غفلت و نسیان،


در اشتیاق دیدار خورشید تو، شکفتن را از یاد برده است،

[ چهارشنبه هفتم تیر 1391 ] [ 23:44 ] [ علی ]

آنگاه که آرزوهایم را به روی دیوار نوشتم نمی دانستم چشم نامحرمی بدان نظارگر است.آنگاه که مشق سکوتم را خواستم بر دیواره های تاریک شب بنویسم طوفانی آمد و آرامش مرا به یغما برد و آنگاه که درد بی کسی هایم را به رودخانه زلال صاف سپردم او با بی اعتنایی از کنار من گذشت

 

 

                                                                                                   و آنگاه که فریادم را بر سر کو ها کشیدم تا بلکه آرام گیرم او نیز فریادم را پس داد و مرا قبول نکرد حالا با توام با تویی که حرف و دلم و درد تنهایی هامو صدای فریادم را که از سوز و زخم دل است را از پشت دیوارها و فاصله ها می شنوی تو چی تو هم می خواهی مرا تو این دنیای وانفسا تنها گذاری و مرا به حال خود رها کنی

 

 

خدای من من تنهام ، یارایی را برای یاری دهنده ام نیست دستم را بگیر که احساس می کنم هر چه بیشتر برای رهایی از مرداب سختی ها و دلتنگی های این دنیا دست و پا می زنم بیشتر در آن غرق می شوم و در آن فرو می روم یا پر پروازم ده یا...

 

                                                                               

                                                             گفته بودی هر گاه تو را به دهنه پرتگاه بردم

 

هراس مکن چون یا تو را از پشت خواهم گرفت یا به تو پرپرواز خواهم داد

 

خدای من خدای من وقتش فرا رسیده پس چرا کاری نمی کنی سنگ ریزه های زیر پایم در حال فرو ریختنند پس چرا یاریم نمی دهی



رهایم کن از این قفس ای خدای مهربونم

 

[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:6 ] [ علی ]

وقتــی تلائلــــو آفتــــــــــاب

                               در صفحـــــه ی دفتــــر خاطـراتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

رقــ ــص نـــور را

        در تِآتـــر واژه هـایــم اجـــ ــــرا مـی کنـــد

مــ ــــن هــم اینجــــا

کنــــار پیچکــــــ هـای احســــ ــــــــاسـم

                            کنـــار دلتنگـــ ـــ ـــــ ــــــی هـا

                                         و فـاصلــ ـــــ ــه هـای ایـن عشـــــــــــق

رقـــص اشکــــــــ هـایــم را

در تِآتــر نفــــس گیــــر ایـن سکـــ ـــوت

              و تنهــــ ــایـی

                             بـرای تــ ـــو اجــــرا مـی کنــم

امــا...

مــ ـــن و آفتــــــ ــاب

                         مدت هـاستــــــــــــــ کـه خستــ ـــه و بــی حوصلــ ــــ ـــه ایـم

او

      از تـابیـــــدن بـه واژه هــایـی خیــــــ ـــالـی

                     و........

مــــــن

       از بـــاریـدن بــرای عشـــــق ی حقیقـــ ــی

اینجـــا...

حــــــــــوالـی عشـــ ـــ ـــــق

                             دیــوار بـه دیـــــــــــوار رویــــــــــــــــــــــــاهـا

آسمـــــــ ــان ش

         همیشـــــه خیــــــــس ِ خیـــ ــال

کـوچــــــ ـــه هـای ش

            پــر از صـــــــــــــــــــــــــدای بـــ ـــاران

و...

هـــوای حوصلــ ـــ ـــه اش اسفنــاکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ابـــری ست

اینجـــا...

مدت هـاستـــــــــ

مجـــ ــازی مـی خندیـــــــــــم

                   مجـــ ــازی شـــــــــــادیـم

                                    و مجـــ ـــازی بـا همیــــــــم

امـا...

واقعـــی تنهــــــ ـــــــایـم

                        واقعـــی درد مـی کشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

واقعـی  بـوســ ــه هـایت

                    آغـــ ــــــــــوش ت

                            عشــ ــــ ــــــــــــــق بــ ــازی هـایت

و...

بــــ ــــودن هـایت را مـی خـواهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

کــ ــاش مــی فهمیــــــدی

                            "مــــ ــــن"

                  مدتـــــــــــــ هـاست کـه تنهــــــــ ــــــــ ـــــــایـم
[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:55 ] [ علی ]
[ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 14:54 ] [ علی ]
[ سه شنبه هشتم آذر 1390 ] [ 0:0 ] [ علی ]
روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟

ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم...

دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟

ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود !!!

به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او را هم نخواستم ، چون زیبا نبود...

ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه ، خیلی دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم ...!

دوستش کنجکاوانه پرسید : دیگه چرا ؟

ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت ، که من میگشتم !!!

هیچ کس کامل نیست




[ دوشنبه هفتم آذر 1390 ] [ 10:58 ] [ علی ]

دفتر خاطرات دختر بچه یتیمی رو که بر اثر بیماری فوت کرده بود باز کردم تا بخونم.

فقط تو سه برگش سه جمله نوشته شده بود و تو هر صفحه هم تنها یک جمله یک خطی.

صفحه اول : خدا چرا من به دنیا اومدم ؟

صفحه دوم: خدایا چرا اینقدر زندگی سخته؟

صفحه آخر : خدایاااااااااااااا می شه از دست این زندگی خلاص شم ؟

البته بقیه دفترچه های دفتر خاطراتش سفید نبودا

بلکه بقیه صفحات همش از یک حرف تکراری پر شده بود

همش علامت سوال و علامت سوالهای هر صفحه نسبت به صفجه قبلش بزرگتر می شدند.


[ پنجشنبه سوم آذر 1390 ] [ 12:0 ] [ علی ]

دانشجویی پس از اینکه در درس منطق نمره نیاورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چیزی در مورد موضوع این درس می دانید؟
استاد جواب داد: بله حتما. در غیر اینصورت نمی توانستم یک استاد باشم.
دانشجو ادامه داد: بسیار خوب، من مایلم از شما یک سوال بپرسم،اگر جواب صحیح دادید من نمره ام را قبول می کنم. در غیر اینصورت از شما می خواهم به من نمره کامل این درس را بدهید.
استاد قبول کرد و دانشجو پرسید: آن چیست که قانونی است ولی منطقی نیست، منطقی است ولی قانونی نیست و نه قانونی است و نه منطقی؟

استاد پس از تاملی طولانی نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره کامل درس را به آن دانشجو بدهد.
بعد از مدتی استاد با بهترین شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسید و شاگردش بلافاصله جواب داد:
قربان شما ۶۳ سال دارید و با یک خانم ۳۵ ساله ازدواج کردید که البته قانونی است ولی منطقی نیست.
همسر شما یک دوست – پسر  ۲۵ ساله دارد که منطقی است ولی قانونی نیست و این حقیقت که شما به دوست – پسر همسرتان نمره کامل دادید٬ در صورتیکه باید آن درس را رد می شد نه قانونی است و نه منطقی !

[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 14:0 ] [ علی ]
دزد با وجدان

گویند روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند.


او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟

گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا ،مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم ، نه دزد دین. اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال ، خللی می یافت ، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.

[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 13:53 ] [ علی ]
عاشقش بودم عاشقم نبود

وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود

حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن؛ یکی بود یکی نبود!

یکی بود یکی نبود. این داستان زندگی ماست .

همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود ...

برایم مبهم است که چرا در اذهان شرقی مان "با هم بودن و با هم ساختن" نمی گنجد؟
و برای بودن یکی، باید دیگری نباشد .

هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود، که یکی بود، دیگری هم بود ... همه با هم بودند .

و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می کنیم .

از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته به نبودن دیگریست .

انگار که هیچ کس نمیداند، جز ما. و هیچ کس نمی فهمد جز ما .

و خلاصه کلام اینکه : آنکس که نمی داند و نمی فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن .

و متاسفانه این هنری است که آن را خوب آموخته ایم .

هنر "بودن یکی و نبودن دیگری" !!!  

[ دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 ] [ 15:4 ] [ علی ]
پاره آجر

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.

پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند. پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. "براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ".
مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت.... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد .... در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند! خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!


ادامه مطلب
[ یکشنبه هشتم آبان 1390 ] [ 21:21 ] [ علی ]

                  

                             حکایت کنند از بزرگان دین   ♥♥♥♥   حقیقت شناسان عین الیقین

                     که صاحبدلی بر پلنگی نشست   ♥♥♥♥   همی راند رهوار و ماری به دست

                       یکی گفتش: ای مرد راه خدای   ♥♥♥♥   ب دین ره که رفتی مرا ره نمای

                        چه کردی که درنده رام تو شد   ♥♥♥♥    نگین سعادت به نام تو شد؟

                     بگفت ار پلنگم زبون است و مار    ♥♥♥♥    وگر پیل و کرکس، شگفتی مدار

                       تو هم گردن از حکم داور مپیچ    ♥♥♥♥    که گردن نپیچد ز حکم تو هیچ

                          چو حاکم به فرمان داور بود    ♥♥♥♥    خدایش نگهبان و یاور بود

                محال است چون دوست دارد تو را    ♥♥♥♥    که در دست دشمن گذارد تو را

                 ره این است، روی از طریقت متاب    ♥♥♥♥    بنه گام و کامی که داری بیاب

                     نصیحت کسی سودمند آیدش    ♥♥♥♥    که گفتار سعدی پسند آیدش



آداب غذا خوردن ،سخن گفتن ،خوابیدن در داستان شیخ جنید و بهلول دانا حتما بخوانید

آورده اند که شیخ جنید بغدادي به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او می رفتند شیخ از احوال بهلول پرسید . مریدان گفتند او مرد دیوانه اي است . شیخ گفت او را طلب کنید و بیاورید که مرا با او کار است . تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند و شیخ را پیش بهلول بردند . چون شیخ پیش او رفت دید که خشتی زیر سر نهاد و در مقام حیرت مانده شیخ سلام نمود بهلول جواب او را داد و پرسید کیست ؟ گفت من جنید بغدادي ام بهلول گفت تو اي ابوالقاسم که مردم را ارشاد می کنی آیا آداب غذا خوردن خود را می دانی ؟ گفت : بسم الله می گویم و از جلوي خود می خورم . لقمه کوچک برمی دارم . به طرف راست می گذارم آهسته می جوم و به لقمه دیگران نظر نمی کنم . در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی شوم .هر لقمه که می خورم الحمد لله می گویم و در اول و آخر دست می شویم . بهلول برخواست و گفت : تو می خواهی مرشد خلق باشی در صورتی که هنوز آداب غذا خوردن خود را نمی دانی و به راه خود رفت .
پس مریدان شیخ گفتند یا شیخ این مرد دیوانه است . جنید گفت : دیوانه اي است که به کار خویشتن هشیار است و سخن راست را از او باید شنید و از عقب بهلول روان شد و گفت مرا با او کار است . چون بهلول به خرابه اي رسید باز نشست . بهلول باز از او سوال نمود تو که آداب طعام خوردن خود رانمی دانی آیا آداب سخن گفتن خود را می دانی ؟ گفت : سخن به قدر اندازه میگویم و بی موقع و بی حساب نمی گویم و به قدر فهم مستمعان می گویم و خلق خدا را به خدا و رسولش دعوت می نمایم . چندان سخن نمی گویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می کنم پس هرچه تعلق به آداب کلام داشت بیان نمود . بهلول گفت : چه جاي طعام خوردن که سخن گفتن نیز نمی دانی . پس برخواست و به راه خود برفت .
مردیان شیخ گفتند این مرد دیوانه است تو از دیوانه چه توقع داري . جنید گفت : مرابا او کار است شما نمی دانید . باز به دنبال او رفت تا به بهلول او رسید . بهلول گفت تو از من چه میخواهی تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی دانی آیا آداب خوابیدن خود را می دانی ؟ گفت آري می دانم . چون از نماز عشا فارغ می شوم داخل جامه خواب می گردم پس آنچه آداب خوابیدن بود که از بزرگان دین رسیده بیان نمود .
بهلول گفت : فهمیدم که آداب خوابیدن هم نمی دانی خواست برخیزد جنید دامنش را گرفت و گفت اي بهلول من نمی دانم تو قربه الی الله مرا بیاموز . گفت تو ادعاي دانایی می کردي ؟ شیخ گفت : اکنون به نادانی خود معترف شدم . بهلول گفت :
اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل شام خوردن آن است که لقمه حلال را باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جاي آوري فایده ندارد و سبب تاریکی دل می شود . و در سخن گفتن باید اول دل پاك باشد و نیت درست باشدو آن سخن گفتن براي رضاي خدا باشد و اگر براي غرضی یا براي امور دنیوي باشد یا بیهوده و هرزه باشد به هر عبارت که بگویی وبال تو باشد پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکتر باشد و در آداب خوابیدن اینها که گفتی فرع است . اصل این است که در دل تو بغض و کینه و حسد مسلمانان نباشد . حب دنیا و مال در دل تو نباشد و در ذکرحق باشی تا به خواب روي .


جنید دست بهلول را بوسید و او را دعا کرد و مریدان که حال او را بدیدند که او را دیوانه می دانستند خود را و عمل خود را فراموش کردند و از سر گرفتند . نتیجه آن است که هر فرد بداند از آموختن آن چیزي که نمی داند ننگ و عار نباید داشت، چنانچه شیخ جنید از بهلول آداب خوردن ، سخن گفتن و خوابیدن را آموخت .


ادامه مطلب
[ شنبه شانزدهم مهر 1390 ] [ 14:9 ] [ علی ]
 آب از سر چشمه گل آلود آست: 

روزی عبدالعزیز از خلفای بنی امیّه از مردی اهل شام پرسید : فرمانداران من در شهر با مردم چگونه رفتار می کنند ؟ مرد شامی با تبسمی رندانه جواب داد اگر آب در چشمه صاف و زلال باشد در نهرها وجویبارها هم صاف و زلال خواهد بود . امّا در شهر ما آب همیشه از سر چشمه گل آلود است . عمربن عبدالعزیز از پاسخ صریح و کوبنده مرد شامی به خود آمد و درسی آموزنده آموخت .


ادامه مطلب
[ جمعه هفتم مرداد 1390 ] [ 19:20 ] [ علی ]
[ دوشنبه دوم خرداد 1390 ] [ 16:26 ] [ علی ]
                                                                               
تورکون دیلی تک سوگیلی، ایستگلی دیل اولماز

اوزگه دیله قاتسان بو اصیل دیل اصیل اولماز

اوز شعرینی فارسا-عربه قاتماسا شاعر

شعری اوخویانلار،ائشیدنلر کسیل اولماز

فارس شاعیر چوخ سوزلرینی بیزدن آپارمیش

"صابر"کیمی بیر سفره لی ، شاعر،پخیل اولماز

خان یورقانی ،کند ایچره مثل دیر میتیل اولماز

آذر قوشونی ، قیصر رومی اسیر ائتمیش

کسری سوزودور بیر بئله تاریخ ناغیل اولماز

چوخ قیسا بوی اولسان اولیسان جین کیمی شیطا

چوخ دا اوزون اولما کی اوزوندا عقیل اولماز

آزاد قومی اوغول عشقی طبیعتده بولونسون

داغ-داشا دوغولموش ده لی جیران حمیل اولماز

بو "شهریار" ین طبعی کیمی چیمملی چئشمه

کوثر اولا بیلسه دئمیرم،سلسبیل اولماز

تورکون مثلی،فولکلوری دونیا دا تک دیر




ادامه مطلب
[ جمعه سی ام اردیبهشت 1390 ] [ 10:17 ] [ علی ]
                                                                                        
در بهاران سری از خاک برون آوردن خنده ای کردن

و از باد خزان افسردن

همه این است نصیبی که حیاتش نامی

پس دریغ ای گل رعنا غم دنیا خوردن

مشو از باغ شبابت بشکفتن مغرور

کز پیش آفت پیری بود و پژمردن

فکر آن باش که تو جانی وتن مرکب تو

جان دریغست فدا کردن و تن پروردن

گوتن از عاج کن و پیرهن از مروارید

نه که خواهیش به صندوق لحد بسپردن

گر به مردی نشد از غم دلی آزاد کنی

هم به مردی که گناه است دلی آزردن

صبحدم باش که چون غنچه دلی بگشائی

شیوه ی تنگ غروبست گلو بفشردن

پیش پای همه افتاده کلید مقصود

چیست دانی دل افتاده به دست آوردن

بار ما شیشه ی تقوا و سفر دور و دراز

گر سلامت بتوان بار به منزل بردن

ای خوشا توبه و آویختن از خوبیها

و ز بدیهای خود اظهار ندامت کردن

صفحه کز لوح ضمیر است و نم از چشمه ی چشم

می توان هر چه سیاهی به دمی بستردن

از دبستان جهان درس محبت آموز

امتحان است بترس از خطر واخوردن

شهریارا به نصیحت دل یاران دریاب

♥ دست بشکسته مگر نیست وبال گردن


[ پنجشنبه هشتم مهر 1389 ] [ 10:35 ] [ علی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

♥♥♥♥♥ مبین پسر دایی عزیز ♥♥♥♥♥

سلام . .

امید آن که دل همتون شاد باشه و سالم

دلی خواهم ساخت شبیه سنگ که نه شاد باشه نه ناراحت

خشک خشک

شما را به خدای همه ی خوبی ها میسپارم
امکانات وب
  • جوك و اس ام اس
  • پارک ایران